خرید بک لینک
کاشکی می دیدمت در خواب ها تا بگویم از غمِ مهتاب ها گفته بودم یا خودت یا هیچ کس مثل نیلوفر که در مرداب ها از بدی هایت زبانم قاصر است بس که هرشب دیده ام زیرآب ها هر شبی با یک نفر می بینمت خورد دارد می شود اعصاب ها می کند وابستگی بیچاره ام می چکد، از چشم من سیلاب ها با تو می گویم من

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

به گمانم که کمی عشق در این برزن نیست ارزشِ عشق به اندازه ی یک ارزن نیست هر که غم دیده هم از جنس خودش می نالد رحم اصلا به دلی هم به سرِ سوزن نیست از همان وقت که نارو زده بر جانم دوست هیچ چیزی به جز از غم همه شب درمن نیست کاشکی دست رفاقت ندهد هیچ کسی چون که جز زخم رفاقت بخدا برتن نیست

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

لا به لای خاطراتم باز دنبالِ تو می گردم هنوز اشک دارد می چکد ازگونه ام دنبال همدردم هنوز حال نوزادِ خیابانی دلم دارد ببین امشب مرا حرف ها دارم برایت باز هم از قلب پر دردم هنوز چند سالی می شود گم کرده ام ماهِ شبِ کنعان خود کوریِ یعقوب و دوری هست حالا دست آوردم هنوز کاش می شد در میانِ ناله

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

بی گمانم که نصیبم همه غم خواهد شد

دل بیچاره چون آواره ی بم خواهد شد

بعد از این رنگ خوشی از دل من خواهد رفت

شهد شیرین به دهانم همه سم خواهد شد

نفسم رفته و دل جا زده در شورش عشق

کمر اما بخدا بعد تو خم خواهد شد

گفته بودم تو نباشی همه خط خواهد خورد

همه یِ عالم و آدم کَمِ کم خواهد شد

از همین مهر زیادی بخدا طغیان کرد

بعد از این مهر منم قطره و نم خواهد شد

سرگشته

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

هر که عاشق نشدهِ درد نمی داند چیست

سوز سرمای شبِ سرد نمی داند چیست

مثل من تا نشوی شهره به سرگشته ی شهر

آنچه عشقش سرم آورد نمی داند چیست

هر کسی گرم بخوابد همه یِ شب ها را

غصه یِ آدم شبگرد نمی داند چیست

او که غم را به دلش هیچ ندیدهِ یک شب

آنچه غم با دل ما کرد نمی داند چیست

زخم دارد به دلش هر که رفاقت کرده

واژه جز واژه ی نامرد نمی داند چیست

سرگشته

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

امشب دلم از چنگ عقاب آمده بیرون

"از چشم غزل...اشک کباب آمده بیرون"

ای کاش نفهمند که دل رفته از این دست

بیچاره از آوار عذاب آمده بیرون

هرکس که رسد نیش زند بر دل و جانم

انگار که یک طعمه ی ناب آمده بیرون

غرقش شده بود و همه دیدند که مرده

با دست دعا از دل آب آمده بیرون

دلواپس این طفلک بی پا که کسی نیست

"از دامن ما مست و خراب آمده بیرون"

یارب تو بلا از من و دل دور بگردان

تازهِ دلم از فکر سراب آمده بیرون

سرگشته

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

سخت بیمارم بوین چشم انتظارم تا بیی

بدتر از زیتر هنی دل بی قرارم تا بیی

اینشینُم من سرامون بُی دلی پر خین و آه

یک وَ یک سی دیدنت روز ایشمارم تا بیی

می چه دیدی دل بریدی دیر آویدی وَ مو

چند سالی ایچنو بُی حال زارم تا بیی

نذر کردم تا بیی اما چه آوی خوت بوین

بعد رهتن بُی نگارت کور خوارم تا بیی

رنگ سالِ مردُمَل هم رنگ عشقِ سیل کو

رنگ غم مِن زندگیمون بی تو دارم تا بیی

سرگشته

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

این شهر به جز من دل بیمار ندارد

رسوا شده و خسته و بی یار ندارد

دل سوخت از این هلهله ی شور فراقش

دیگر دل من طاقت دیدار ندارد

آخر بزنم سر به جنون از غم عشقش

عاشق شده ام عشق که انکار ندارد

امشب بخدا باز کنم سفره ی دل را

تا خوب بدانند خریدار ندارد

بر سر در این شهر نویسید که حتی

یک دلبر و دلدار وفادار ندارد

سرگشته

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

کاش عاشق شب و روز این همه نالان نشود هر گلی یک شبِ هم خار مغیلان نشود عشق، بازی شده، امروزه و ما با خبریم عاقل آن است که هم بازِیِ طفلان نشود من از آن چشم سیاهت بخدا فهمیدم که دلت در شبه دوری مه تابان نشود عاشق آن است که در کوچه ی معشوقه خود سخت آرام رود کوچه خیابان نشود همه ی عالم و

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

تو خوش رویی،مُصفّایی تو اصلا باغ گیلاسی به نامِ عشق می گویم تو از جنسِ گلِ یاسی ملائک یک به یک با هم به سویت سجده می آرند به هر دردی مداوایی، تجلی گاه احساسی عجب شوری به ما دادی ببین مستانه می خوانم به هر اسمی که می آرَم کمی انگار وسواسی مرا با هر که می بینی کمی دلشوره می گیری به رویِ

برچسب: نویسنده: یگانه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 18:53

صفحه بندی